مرگ مولف
چه اهميتى دارد كه چه كسى حرف مى زند
مارى كلاجز
ترجمه: اميرهوشنگ افتخارى راد
ميشل فوكو نه يك فرويديست، ماركسيست، ساخت گرا، پديدارشناس است و نه جامعه شناس يا تاريخ گرا به حساب مى آيد بلكه فعاليت و كار او عقايد و نظريات و روش هايش را در تمام اين حوزه ها يا رشته هاى تخصصى دربرمى گيرد. فوكو همچون دريدا و فرويد بنيانگذار مكتب فكرى خودش است. او يك متفكر پساساخت گرا است كه با تمام نظرياتى كه تا به حال خوانده ايم نزديكى دارد اما آنقدر متفاوت از آنها است كه بايد او را در مقوله خاص خودش بگنجانيم. فوكو مقاله «مولف چيست؟» را با بحث انتقادى در يكى از كتاب هاى خود به نام «نظم چيزها» شروع مى كند. او در اين كتاب باب پژوهشى را در زمينه شرايط احتمالى باز كرد كه تحت آن بشر به عنوان سوژه شناساى دانش در رشته اى معين مطرح مى شود. (آنچه كه ما «علوم انسانى» يا «علوم اجتماعى» مى ناميم.) كار فوكو كشف و شرح قواعد و قوانين صورت بندى شده نظام فكرى در علوم انسانى بود كه در قرن ۱۹ به منصه ظهور رسيد. روش اصلى او براى پژوهش در اين رشته هاى علمى و اينكه چطور اين رشته ها موضوعات مورد مطالعه خود را تشكيل مى دهند، بررسى«گفتمان»ها (discourse) يا «شيوه هاى گفتمانى» (discoursive practice) بود. از نظر فوكو گفتمان پيكره اى از فكر و نوشته است كه با داشتن يك موضوع مشترك مورد مطالعه، يك روش شناسى مشترك و يا مجموعه اى از عبارات و عقايد مشترك به هم مى پيوندند؛ ايده گفتمان به فوكو فرصت مى دهد تا درباره متون بسيار متنوعى از كشورها، دوره هاى تاريخى، رشته هاى علمى و انواع متفاوت سخن سرايى كند. مثلاً گفتمان موضوع «نابينايى» را در نظر بگيريد كه نوشته هاى مدارس نابينايان، نوشته هاى پزشكان كه با بينايى و نابينايى سروكار دارند، رمان هايى با شخصيت هاى نابينا و خودزندگينامه هاى افراد نابينا را شامل مى شود. به علاوه نوشته هايى درباره نابينايى از منظر رشته هاى علمى ديگر. فوكو در كتاب «نظم چيزها» چند طبيعت گرا از جمله بوفن نويسنده فرانسوى قرن ۱۸ و چارلز داروين نويسنده انگليسى قرن ۱۹ را تحت عنوان همان «گفتمان»مورد بحث قرار مى دهد. منتقدين از فوكو مى پرسند كه چطور توانسته دو نويسنده ناهمگون را از دوره ها و مكان هاى متفاوت در يك گروه كنار هم بنشاند؟ فوكو در اين مقاله پاسخ مى دهد كه چرا ما صرفاً انديشه مولفين را مورد توجه قرار مى دهيم حال آنكه بايد «گفتمان» را به عنوان گروه بندى متون و عقايد در نظر بگيريم. او مى گويد چرا هميشه مى خواهيم ايده ها را به يك نويسنده خاص نسبت دهيم؟ چرا اصرار داريم كه ايده ها يا مفاهيم يا حتى آثار ادبى تنها توسط يك نويسنده پديد مى آيند؟ فوكو ليستى از تاليفات تهيه مى كند كه مستقيماً به آنها اشاره نمى كند. او مى خواهد رابطه بين مولف و متن را مورد بحث قرار دهد و نيز راه و روشى را كه در آن متن مولف را به عنوان يك شخص (figure) در نظر مى گيرد؛ مولفى كه خارج از متن و مقدم بر متنى است كه آن را پديد مى آورد.
سرانجام فوكو مولف را به صورت «مركز» دريدايى متن مورد بحث قرار مى دهد يعنى جايى كه سرمنشأ است و متن از آنجا آغاز مى شود؛ متنى كه در خارج از آن مركز به بقاى خود ادامه مى دهد. البته او آن مركز / مولف را واسازى مى كند. اما قبل از اين كار از ساموئل بكت حرف مى زند (رمان نويس و نمايشنامه نويس مدرن) و خصوصاً سطرى از بكت را بازگو مى كند: «چه اهميتى دارد كه چه كسى حرف مى زند؟» او اين جمله را اصل اساسى نوشته معاصر مى داند و يا به تعبير خودش نوشتار(ecriture). (واژه ecriture به نظريه فمينيستى فرانسوى مربوط است با عنوان «نوشتار زنان» (Lصecriture feminine) اما فوكو به آن بعد جنسيتى نمى دهد.) يكى از نشانه هاى نوشتار اثر متقابل دال ها (signifiers) است، زبان در اين نوع نوشته به مدلول (signified) ارجاع داده نمى شود بلكه چيزى شبيه بازى ميان دال ها است. نوشتارى كه فوكو از آن حرف مى زند به تك گويى گرايش دارد به جاى اينكه به سمت ديالوگ به اصطلاح باختين سوق پيدا كند. نوشته اى است خودارجاع، نوشته اى درباره نوشته يا درباره خود زبان است؛ به جاى اينكه نوشته براى / درباره روابط اجتماعى باشد. به خودى خود اين نوشته هميشه عليه قواعد و ساختار دستورى عمل مى كند كه در درون آن معنا (يا مفهوم) ساخته مى شود. به همان خاطر فوكو نتيجه مى گيرد اين نوشتار به «احساسات متعالى اثر هنرى» ربطى ندارد. نوشته وسيله بيان احساسات و عقايد مولف نيست زيرا نوشته به معنى ارتباط بين مولف و خواننده نيست بلكه گردش خود زبان است بدون توجه به وجود فردى نويسنده يا خواننده: «نوشته جايى آغاز مى شود كه موضوع نوشته به طور پايان ناپذيرى محو مى شود.» موضوع ديگر يا اصل نوشتارى كه فوكو از آن جمله بكت بيرون مى كشد، ايده ارتباط بين نوشته و مرگ است. در سراسر تاريخ فرهنگى مغرب زمين نوشته ابزارى بوده است براى دفع مرگ، ابزارى براى «ناميرايى». فوكو به دوره يونانى اشاره مى كند كه قهرمانان مى توانستند جوان مرگ شوند زيرا شاهكارهاى حماسى، ناميرايى (جاودانگى) اش را تضمين مى كرده است. فوكو همچنين به متنى غيرغربى يعنى «هزار و يك شب» اشاره مى كند كه در آن شهرزاد قصه گو براى رهايى از مرگ هر شب قصه اى براى شاه نقل مى كند. هرچند در دوران مدرن، نوشتار مسئله را درست برعكس مى كند يعنى به جاى اينكه ناميرايى را تضمين كند يا مرگ را دفع كند، نوشته «مولف» را به قتل مى رساند. چرا؟ فوكو مى گويد كه با پديد آمدن متن يا نوشته فرديت خاص نويسنده از بين مى رود چون ما نويسنده يا مولف را تابعى از خود زبان مى دانيم. در اومانيسم مقولات مولف، متن و خواننده به نظر مى آيد كه بديهى (self-evident) و جدا از هم هستند. مولف كسى است كه متنى را توليد مى كند (پديد مى آورد)، متنى كه در نهايت خواننده اى آن را مى خواند. مولف، منبع و منشاء قدرت خلاقه اى بود كه منحصر به فرد بود و بيرون از آن مولف (زن / مرد) چيزى كاملاً جديد و تازه پديد مى آورد. در نگرش پساساخت گرايى روابط بين مولف، متن و خواننده با درك روابط بين زبان (به عنوان يك ساختار) و سوژه ها (يعنى وضعيت هايى كه ما در درون ساختار زبان سكنى مى گزينيم) جايگزين مى شود. آلتوسر به ما نشان داد كه چطور ما به عنوان سوژه شناسا در درون ساختارهاى ايدئولوژيكى استيضاح مى شويم و چطور آن را در ادبيات به كار مى گيريم: به عنوان خواننده هر يك از ما تبديل به يك سوژه شناساى استيضاح شده درون يك يا چند ايدئولوژى متنى واقع مى شويم. فوكو از همان مقدمات استفاده مى كند و نتيجه مى گيرد كه «مولف» مانند «خواننده» نام جايگاه سوژه شناسايى است كه درون زبان يا درون متن (يا در ايدئولوژى متنى) قرار دارد. اما چرا فوكو مى گويد مولف مرده است؟ او به اين طريق از مولف مركز زدايى مى كند، مولف تنها بخشى از يك ساختار نشان داده مى شود، آن هم در مقام يك سوژه نه مركز. به خاطر داريد كه از منظر اومانيسم مولفين منبع و منشاء متون بودند (و شايد منشاء خود زبان) و بنابراين فراسوى متون بودند. از اين رو مولفين در مقام «مراكز» به حساب مى آمدند. فوكو در بيان اينكه مولف مرده است از همان گفته نيچه بهره مى برد يعنى «خدا مرده است». جمله اى كه سپس دريدا آن را اين گونه معنى مى كند كه خدا ديگر مركز نظام فلسفى نيست؛ فلسفه اى كه نيچه ردش مى كرد. فوكو با بيان مرگ مولف از نظريه اى ساختارشكنى مى كند كه طبق آن مولف «منشأ و خاستگاه اصيل چيزى» است و آن را با عقيده اى جايگزين مى كند كه «مولف» محصول يا نتيجه نوشته و متن است. (همچنين فوكو ايده «مرگ مولف» را از منتقد ادبى پساساخت گراى يعنى رونالد بارت وام مى گيرد كه مقاله اى به نام «مرگ مولف»نوشت.)
مولف تنها محصول متن يا نوشته است. اين چيزى است كه مقاله فوكو عمدتاً مورد بررسى قرار مى دهد. بنابر نظر فوكو آنچه مولف توليد مى كند يك «اثر» (work) است. منتقد اومانيسم عادت كرده كه به دنبال روابط بين مولف و اثرى كه پديد آورده باشد، او با خواندن اثر به عنوان تصويرى از زندگى خصوصى مولف [در پى كشف اين روابط است] اما فوكو مى گويد كه ما ايده مولف را در مقام پديدآورنده خاص در شكل پرسشى طرح مى كنيم، منظور ما از «اثر» چيست؟ اين پرسش را به طريقى ديگر مى پرسيم. آيا هر چيزى را كه مولف بنويسد مى توان «اثر» ناميد؟ مثلاً فرض كنيد درباره نوشته اى با باختين بحث كنيم: «دو كيلو گوشت كوبيده، انگور بى دانه، قرص نان» اگر مى دانستيم كه اين نوشته تى اس اليوت است آن گاه آن را به حساب «اثر» او مى گذاريم؟ آيا آن را به حساب شعر بگذاريم يا ليست خواروبارفروشى؟ چرا بله و چرا خير؟ فوكو مى گويد ما به نوعى تئورى محتاجيم كه توضيح دهد يا تحليل كند كه چه چيزى «اثر» مولف به حساب مى آيد. آيا نوشته هاى يك فرد ناشناس مى توانند «آثار» به حساب آيند حتى اگر مولف مشخصى نداشته باشند؟ سپس فوكو كمى از موضوع خارج مى شود تا بحث كند چطور نوشتار با تاكيد بر بازى مفهومى در وراى معنى ثابت و تغيير ناپذير واقعاً از ايده تاليف به طور كامل خلاص نمى شود. اما در عوض به مولفين نقش «استعلايى» (transcendental) مى دهد به جاى اينكه به آن واقعيت تاريخى بدهد. نگران اين قسمت نباشيد. فوكو دوباره مسئله «مولف» را به عنوان محصول «اثر» پيش مى كشد و مى پرسد چطور «نام مولف» در روابط ادبى - اجتماعى نقشى به عهده مى گيرد. نام مولف (با «نام پدر» لكان اشتباه نشود) يك نام خاص است، دالى است كه يك فرد تاريخى خاص و منفرد را برمى گزيند و بر آن نامگذارى مى كند (دقيقاً مانند نام شما كه شما را به عنوان يك فرد خاص تاريخى برمى گزيند) اما نام يك «مولف» بيشتر از اينها مى تواند برد داشته باشد: وقتى مى گوييم «ارسطو» يا «شكسپير» يا حتى «فوكو» منظورمان صرفاً چند نفر آدمى نيست كه زندگى مى كردند- بلكه منظور ما به هر آنچه به او ويژگى مى دهد يعنى روش تفكر، نيت فكر، روش شناسى، و يا نوشته ها (اشكال گفتمان هايى) كه نام او برپاى آنها ثبت شده، نيز هست. نام خاص يك مولف بين دو قطب نوسان مى كند: بين «نامگذارى» كه به شخص برمى گردد و «توصيف» كه به عقايد و اثر برمى گردد و هم بسته با نام است. «نامگذارى» و «توصيف» يكسان و يك شكل نيستند. نام خاصى به عنوان دال مى تواند يا بر فرد حقيقى نامگذارى يا بر اثر / ايده ها دلالت كند. در هر حال رابطه بين دال و مدلول- بين نام خاص و آنچه نامگذارى يا توصيف مى شود- اختيارى و تفكيك پذير است. مثلاً نام شكسپير مى تواند به آدمى ارجاع شود كه در «استانفورد- آن - آون» در قرن ۱۷ زندگى مى كرده يا به بى شمار نمايشنامه يا شعرى كه تحت نام «شكسپير» قرار مى گيرد. تفكيك پذيرى، نامگذارى و توصيف زمانى آشكار مى شود كه شخصى ادعا كند «شكسپير» نويسنده نمايشنامه هاى شكسپير نيست. يعنى اين صورت تاريخى (شكسپير) عملاً آن آدمى نيست كه مسئول آثارى به نام «نمايشنامه هاى شكسپير» باشد. چنين حكمى تنها به اين معنى است كه «شكسپير» بر دو چيز جداگانه دلالت مى كند. اين نكته نشان مى دهد كه نام مولف ابزار شناسايى را به عهده دارد نه جزيى از گفتار را. (Speech) نام «شكسپير» مجموعه اى از متون را زير چتر خود گرد مى آورد و آنها را از ديگر متون متمايز مى كند. شكسپير مشخص مى كند كه جورج اليوت و يا تى اس اليوت نيست. به نظر فوكو نام مولف نوع ويژه اى از وجود گفتمان را مشخص مى كند؛ متونى كه داراى مولف اند نسبت به متونى كه بدون مولف اند، خيلى بيشتر اعتبار و ارزش فرهنگى پيدا مى كنند و مورد توجه قرار مى گيرند. ما اگر مى دانستيم كه آن ليست خواروبارفروشى نوشته تى اس اليوت است در آن صورت آن را مى خوانديم و آخر هفته درباره اش حرف مى زديم. فوكو مى گويد بنابراين نام مولف در نماى متون باقى مى ماند، آن را از ديگر متون تفكيك مى كند و نوع وجودش را معين مى كند. بنابراين نام مولف يك دال و يك متغير است كه تنها پاى متون معينى مى آيد و از ديگر متون تفكيك مى شود. چهار مشخصه براى متون و كتاب هاى داراى مولف وجود دارد يا در اصطلاح فوكو متونى كه كاركرد مولف (author function) را پديد مى آورند: ۱- متونى كه موضوعات اختصاصى هستند يعنى شكلى از مالكيت. فوكو مى گويد تنها زمانى كه مولفين به خاطر آنچه در گفتار يا كتاب بيان كرده اند و به مجازاتى محكوم شده اند، اين گفتارها و كتاب ها به مولفان حقيقى اختصاص پيدا مى كرده است. وقتى كه نوشته / گفتار قانون شكنى مى كرد، قواعد را زيرپا مى گذاشت آن وقت نظام قدرت (مانند نظريه آلتوسر) مجبور بود به دنبال مراكزى كه آن گفتار قانون شكن از آن ناشى مى شد، بگردد؛ امنيه ها و محكمه ها مى بايست به دنبال كسى باشند تا او را مجازات كنند. مثالى كه فوكو طرح مى كند، بدعت گذارى است: وقتى بدعتى به زبان مى آيد، طبعاً بدعت گذارى پشت سر آن است. از اين رو نمى توانيد كلمات يا عقايد را مجازات كنيد بلكه تنها شخصى كه «مولف» آن كلمات يا عقايد است را مى توانيد به مجازات برسانيد. اين ايده كه تاليف در شخص قرار گرفته است باعث شد كه او مسئول نوشته يا گفتار خود شود همچنين ايده مالكيت آثار از آن بيرون آمد و قواعد حق تاليف با حق مالكيت گره خورد. ۲- كاركرد مولف (author function) مشخصه ثابت و جهانى هر متنى نيست. بعضى از متون مولفى را پديد نمى آورد و به آن نياز ندارند: اسطوره ها، قصه هاى پرى وار، داستان هاى عاميانه، افسانه ها و لطيفه ها و غيره از اين دست هست. رسم بر اين بوده كه متون ادبى مى توانند ناشناس باشند اما متون علمى حتماً مى بايست نامى به آنها الصاق شده باشد زيرا اعتبار متن علمى به خاطر نام مولفى است كه با آن پيوند خورده است. پلينى (pliny) مى گويد، ارسطو مى گويد، هيپوكراتس (Hippocrates) مى گويد و الى آخر. فوكو مى گويد در قرون ۱۷ و ۱۸ اين وضعيت برعكس شد، متون علمى خود گويا شدند، عينى شدند و بنابراين بر مبناى بحث هايى كه صورت مى گرفت، مورد قضاوت قرار گرفتند. (و قابليت بازتوليد نتايج پيدا كردند) و البته قضاوت بر مبناى قدرت نام فرد مولف نبود. اما آثار ادبى در اين شرايط بر مبناى عقيده مولف ارزيابى شدند. بنابراين شكسپير تحت عنوان «كاركرد مولف» ظهور پيدا كرد نه آدمى كه در دوره اليزابتى خانه اش تئاتر لندن باشد. در جامعه معاصر شاهد هستيم اين نكته در «اثر» ادبى يك فرد ناشناس ظاهر شد مانند «رنگ هاى اصلى». هدف، پيدا كردن اين است كه واقعاً چه كسى متنى را نوشته است تا بتوان متنى را با «كاركرد مولف» به هم پيوند داد. ۳- كاركرد مولف خود به خودى با نسبت دادن گفتمانى به يك فرد شكل نمى گيرد. بلكه حاصل ساختارهاى متنوع فرهنگى است، در اين صورت ما ويژگى هاى معينى را تحت عنوان «ويژگى هاى مولف» تنها به آن فرد نسبت مى دهيم و ديگران را كنار مى گذاريم. بنابراين «ملويل» در مقام كاركرد مولف در پديد آوردن [متن يعنى نوشتن رمان نهنگ سفيد] شأن اش به عنوان مولف ايجاب مى كند كه عملاً در سفر دريايى، صيد يك وال را پيگيرى كند و در عين حال به عنوان مولف بى ارتباط با شأن او در هاوايى در يك محله بازى بولينگ كار كند. (هرچند هر دو واقعيت تاريخى اند) فوكو مى گويد فيلسوفان و شاعران به يك روش به عنوان مولف ساخته نمى شوند اما ثابت هاى فراتاريخى وجود دارند كه به لحاظ فرهنگى، مولف در آنها ساخته مى شود. او به قديس جروم در مقام «كاركرد مولف» براى اين ثابت ها نظر دارد. كسى كه بررسى كرد چطور مى توان چند متن به يك مولف نسبت داد: [او چهار ملاك را پيشنهاد كرد]
الف- اگر در فهرست آثار متعلق به يك مولف خاص تعدادى متن نسبت به ديگر متون پايين تر يا بالاتر قرار داشتند، آن متون از فهرست حذف مى شوند. از اين رو «كاركرد مولف» برچسب سطح استاندارد كيفيتى محسوب مى شود. (اين نكته باعث مى شود كه فهرست خواروبارفروشى از «اثر» تى اس اليوت جدا شود به عبارتى متنى كه «كاركرد مولف» را به وجود مى آورد زيرا اين فهرست به خوبى شعر «خراباد» (The wasteland) اليوت نيست.)
ب- چنانچه عقايدى در يك متن با عقايد بيان شده در متون ديگر در تضاد و تعارض بودند در آن صورت آن متن از فهرست آثار متعلق به مولف خاص حذف مى شود بنابراين «كاركرد مولف» نشانه انسجام مفهومى و نظرى يك رشته نظريه است. پ- چنانچه سبك متونى متفاوت از ديگر متون متعلق به مولف باشد و عبارات و كلماتى كه او استفاده مى كند در ديگر متون وجود نداشت در آن صورت آن متون از فهرست آثارش حذف مى شود بنابراين كاركرد مولف به پيوستگى سبكى نياز دارد.
ت- متونى كه به حوادث بعد از مرگ مولف اشاره دارد، حذف مى شوند پس «كاركرد مولف» يعنى شكل تاريخى معينى كه مجموعه اى از حوادث گردهم آمده باشند و با هم تلاقى كنند. فوكو اين نظريات را در مقاله اش تكرار مى كند و كمى آنها را شرح مى دهد. به طور كلى شرح حال مولف حضور حوادث معينى را در متن توضيح مى دهد؛ مولف اصل يكپارچگى و وحدت است؛ مولف تناقضات را خنثى مى كند؛ مولف منبع ويژه بيان است كه به يك اندازه در متون، نامه ها، قطعات، فهرست خواروبارفروشى و غيره خوب ظاهر شده است.
۴- هميشه متن از نشانه هايى برخوردار است كه به مولف ارجاع مى شود يا «كاركرد مولف» را پديد مى آورد. رايج ترين اين نشانه ها ضمير «من» است اگرچه بهتر است تصور كنيم كه «من» راوى عيناً همان «من» مولف است. به نظر فوكو «كاركرد مولف» از تفاوت و تفكيك بين «كاركرد مولف» و نويسنده اى كه بر متن دلالت مى كند، به وجود مى آيد. اين مسئله در قصه گويى بسيار ديده مى شود اما به نظر فوكو اين، حقيقت هر شكلى از گفتمان است. فوكو در پايان مقاله اش نظر فراگفتمانى (trans discoursive) را پيش مى كشد، اين مربوط به كسانى است كه آغازگر شيوه هاى گفتمانى هستند نه صرفاً پديدآورنده متون منفرد. چنين چهره هايى نظير ماركس و فرويد (و فوكو) به شدت روش كلى تفكر را تغيير مى دهند و جابه جا مى كنند، گفتمانى كه آغازگرش هستند، آنها را بيشتر از «مولف» يا «كاركرد مولف» به صورتى كه ما بحث كرديم، مطرح مى سازد. فوكو مقاله اش را با چند پرسش درباره رابطه سوژه با گفتمان پايان مى دهد چطور فوكو مسئله رابطه سوژه با زبان را از طريق منطق گفت وگويى باختين تغيير مى دهد. به عبارتى ايده اى مبتنى بر اينكه زبان ها صورت بندى هاى اجتماعى- تاريخى هستند به جاى اينكه ساختارهاى فراتاريخى باشند (همان طور كه در نظريه سوسور است). فوكو ابتدا درباره رابطه سوژه با گفتمان مى پرسد و سپس پرسش هاى اومانيست ها درباره مولفين را در درون رشته اى از پرسش هاى گفتمانى از «كاركرد مولف» بازنويسى مى كند.


