"مرگ مولف"
"مرگ مولف"
بارت در سال 1968 مقاله كوتاهي را با عنوان" مرگ مولف" به چاپ رساند كه سر وصداي اندكي كرد اما در سال1977 با ترجمه انگليسي دوباره به چاپ رسيد ومخاطبان زيادي را به خود جلب كرد وتبديل به مقاله اي معتبر شد اما نكاتي از اين مقاله: ((... بارت مدل رومانتيك را از سه جنبه عمده مورد نقد قرار مي دهد: 1." تولد خواننده بايد به بهاي مرگ مولف صورت پذيرد": 2. " متن بافتي از نقل قول هاست كه از مراكز فرهنگي بيشماري اقتباس شده اند": 3. " زبان است كه سخن مي گويد، و نه مولف" : • شما نمي توانيد بدون آنكه ايده اي را از پيش به صورت نشانه ها دريافت كرده باشيد داراي آن ايده باشيد. شما نمي توانيد تفكري بي زبان داشته باشيد. • بنابراين زبان فعال است: سخن مي گويد. نشانه ها به جاي آنكه منفعلانه، آينه معاني باشند،آنها را توليد مي كنند. (ص271) ... به بياني ديگراين تمامي فرهنگ است، و نه "مولف"، كه سخن مي گويد. بدين ترتيب معنا از يك خلا به سمت يك نشانه حركت نمي كند...تلخيص:كيان كياني
"مرگ مولف"
"چنين به نظر مي رسد كه هميشه در انتها ايستاده است...صداي شخصي واحد،يعني مولف،كه در گوش ما راز مي گويد" رولان بارت
امروزه در حوزه هاي متعددي (ادبي،هنري و...) از "مرگ مولف" سخن به ميان مي آيد. انگيزه من از تلخيص وتدوين مطالب ذيل از كتاب"پست مدرنسيم" نوشته ؛ گلن وارد؛ آن است كه چند روز گذشته در نشت نقد ادبي اي شركت كرده بودم كه مخالفان وموافقان ايده" مرگ مولف" وقتي به بحث مي نشتند نقطه مشتركي داشتند وآن اينكه وقتي به تمامي نكاتي كه عرضه مي داشتند دقت مي كردي مي توانستي به يقين بگويي كه نه موافقان ونه مخالفان هيچ يك حتي يك مقاله كوتاه هم در باره "مرگ مولف" نخوانده اند، از جمله خود من؛ لذا اين مقاله را از دل كتاب گلن وارد بيرون كشيده ام تا من وديگر دوستان به رسم توانايي ديرينه ايرانيان كه در باره همه چيز حتي بدون خواندن يك مطلب درباره آن اظهار نظر مي كنند حداقل اين گستاخي همراه با خامي نباشد خلاصه كلام.... (( آنچه كه اغلب مفهوم مدرنيستي تاليف خوانده مي شود،امتدادي از رمانتيسيسم است. رومانتيسيسم بنا به تعريفي سهل انگارانه جنبشي در فلسقه وهنر اروپاي قرن هجدهم ونوزدهم بود. رومانتيسيسم با كمك گرفتن از اين ايده كه جهان خارج به نوعي ساخته(يا حداقل جداناشدني از) ذهن است، خود ِ فردي را رفعت بخشيد وبه تمجيد از قدرت هاي خارق العاده خيال پرداخت... بر طبق اين ديدگاه رومانتيك،نقش مناسب هنر،بازتاب دادن ارتباط هنرمند با واقعيت"دروني" و" بيروني" است. وظيفه هنر مند اين بود كه به درون تجربه رخنه كرده ودر آن مشاركت جويد وآن را توليد كند(ص262) ...اين ايده ها فرض را بر اين مي گذارند كه هنر مند حامل حقيقت واصالت است ومي تواند از طريق نيروي بينش هنرمندانه،اين حقيقت واصالت را به بينندگان آثار خود منقل كند...(در اين بينش)معناي هنر اساسا داراي مسيري يك طرفه است كه از هنرمند واز طريق اثر هنري اش به خواننده انتقال مي يابد. بنابراين در نگاه رومانتيك (و به اصطلاح عقل سليم) به تاليف ،اعتقاد بر اين است كه مي توان از طريق معاني يافته شده در متن مستقيما به خاستگاه هاي آن در درون مولف دست يافت... چنين به نظر مي رسد كه هميشه در انتها ايستاده است...صداي شخصي واحد،يعني مولف،كه در گوش ما راز مي گويد.(صص4ـ263). )) (كمي تحمل كنيد بيشتر دستگيرتان خواهد شد). بارت در سال 1968 مقاله كوتاهي را با عنوان" مرگ مولف" به چاپ رساند كه سر وصداي اندكي كرد اما در سال1977 با ترجمه انگليسي دوباره به چاپ رسيد ومخاطبان زيادي را به خود جلب كرد وتبديل به مقاله اي معتبر شد اما نكاتي از اين مقاله: ((... بارت مدل رومانتيك را از سه جنبه عمده مورد نقد قرار مي دهد: 1." تولد خواننده بايد به بهاي مرگ مولف صورت پذيرد": ايده عادي درباره نحوه عملكرد معنا فرض را بر اين مي گذارد كه سه گام برداشته مي شود. ابتدا،مولفي داراي ايده، تجربه، احساس يا حالتي ذهني است...اين وضعيت نزديك به آن چيزي است كه لحظه الهام مي ناميم. ثانيا مولف با دستكاري رسانه اي خاص، الهام خود را به معنا تبديل مي كند. به بياني ديگرالهام وي به صورت نشانه هايي(واژگان،انگاره ها،ومانند اينها) در مي آيد.ثالثا اين نشانه ها معناي مورد نظر مولف را انتقال مي دهند ومخاطب مي تواند به خوانش آن بپردازد.ازطريق خوانش كامل نشانه ها مي توان به معناي مورد نظر مولف دست يافت. اين مدل معنا، فرض را بر اين مي گذارد كه مولف در مركز اثر قرار دارد ومنبع مسلط معناست. متن صرفا ظرفي است كه مولف معاني خود را در آن مي ريزد. بنابر اين زبان تنها حامل معناست. نقش خواننده به عنوان مفسر متن در اصل اين است كه معنا را دريافت كند ونه اينكه آن را خلق نمايد... بارت در جاي ديگري از مقاله خود اشاره دارد كه( وحدت يك متن نه در خاستگاه،بلكه در مقصد آن نهفته است.) يك متن تنها توده به هم ريخته اي از نشانه هاست تا آنكه خواننده اي از گرد راه فرا مي رسد وآنها را به هم پيوند داده وبه آنها انسجام مي بخشد شايع ترين شيوه جفت وجور كردن،چنانكه خواهيم ديد در قالب مولف است اما دليلي وجود ندارد كه فرض را براين بگذاريم كه حتي لازم است چيزي از انسجام درباره يك متن وجود داشته باشد شما با ناديده گرفتن آنچه بارت مفهوم "جباريت" نابغه مي داند، به نشانه ها آزادي بيشتري براي بازي مي دهيد، وخواننده را رها مي سازيد تا به ابداع معاني جديدي بپردازد. بنابراين "مقصد" يك متن،لحظه خوانده شدن آن است. البته هيچگاه تنها يك مقصد وجود ندارد ومولف كنترل بسيار محدودي(اگر داشته باشد) بر اين امر دارد كه متن به كجا رود ومردم با آن چه كار كنند.(صص7ــ265). 2. " متن بافتي از نقل قول هاست كه از مراكز فرهنگي بيشماري اقتباس شده اند": ... بارت به ما ياد آور مي شود كه هر متني صرف نظر از اينكه مولف آن ابتدا در چه زماني به تفكر درباره آن پرداخته است ، مي تواند در زمان ها ومكان ها ي مختلف وجود داشته باشد. يك متن در تاريخ، جغرافيا وفرهنگ حركت كرده، وپيوسته در طي مسير خود معاني جديدي را جمع آوري و در معاني قديمي تجديد نظر مي كند(ص266)... ميشل فوكو در كتاب خود،باستان شناسي دانش(1969) مي نويسد: ( مرزهاي يك كتاب به هيچ عنوان روشن نيست: وراي عنوان، خط اول ونقطه پايان، وراي صورتبندي داخلي آن... كتاب در نظامي از ارجاعات به كتاب هاي ديگر ومتون وجملات ديگر گرفتار آمده است... كتاب صرفا ابژه اي نيست كه شخص در دست مي گيرد... وحدت آن متغيير ونسبي است). بارت با عاريت گرفتن واژه، از معاصر ديگر خود ژوليا كريستوا وضعيت متون توصيف شده توسط فوكو را " بينامتنيت" مي نامد. يك راه درك اين اصطلاح اين است كه آن را همانند محيطي براي متون بدانيم كه مولف در آن به كار مي پردازد ومطالب را از آن مي گيرد. ايده اصلي مولف هر چه باشد، شرايط معيني بايد وجود داشته باشند تا اين ايده ها " حادث شوند". يكي از جنبه هاي مهم اين شرايط ، اين واقعيت است كه متن وي، و حتي تمايل به توليد آن، در رابطه با تعداد وسيع ديگر متوني كه عمدتا مربوط به مولفاني ديگر هستند، به صورت اجتناب ناپذير وجود داشته باشند. بنابر اين هيچ متني در خلا واقع نيست وتنها خود گويه نمي كند. مولفان بايد ايده هاي خود را از جايي دريافت كنند وخوانندگان تنها در پرتوآنچه كه قبلا ديده اند، مي توانند به خوانش متون بپردازند.(صص8ـ267)... بينامتنيت:... به عنوان مثال همگي ما مي توانيم صفحات موسيقي اي را به خاطر بياوريم كه ارجاعاتي را به موسيقي هايي از زمان ها ومكان هاي مختلف تركيب كرده اند. طراحي مد نيز مي تواند با وسعتي هر چه تمام تر،ايده هايي را از هر نقطه تاريخ يا جغرافياي لباس بگيرد... از آنجايي كه تمامي اين موارد" برگرفته از مراكز فرهنگي بيشماري هستند" آنها را مي توان شكل هاي هنري بينامتني شمرد...در تمامي تاليف ها، هرقدر هم كه كوچك باشند،ما از مجموعه وسيعي از كد ها، قواعد وتاثيرات بهره مي گيريم...بنا به گفته بارت يك متن تنها بدين دليل به جمع آوري معنا مي پردازد كه(كاملا با نقل قول ها، ارجاعات،بازتاب ها وزبان هاي فرهنگي در هم تنيده شده است) يك متن هم ردپاهايي از متون پيش از خود را بر روي خويش دارد، وهم به گونه اي شكل يافته است كه ما به هنگام خوانش آن دايره المعارفي از ارجاعات را كه از مشاركت در فرهنگ با خود به همراه آورده ايم، مورد استفاده قرار مي دهيم. خوانش يك متن با دانش ها وانتظارات حاصل از "چشم اندازبينامتني" ما ميسر مي شود...))(صص270ـ268) 3. " زبان است كه سخن مي گويد، و نه مولف" : در مقدمه مطلب ذيل بايد گفت:((... ساختار گرايي ونشانه شناسي مدعي هستند كه معاني نشانه ها بسيار فراتر از تمايل فردي هستند. اين ديدگاه براي حوزه هاي هنر و ادبيات بسيار حائز اهميت است ، زيرا كه اين ديدگاه مدرنيستي و رومانتيك را، كه آثار منحصر به فرد واصيل هنري را آفريده اقدامات فردي يك شخص با استعداد ونابغه مي داند به زير سوال مي برد(ص152)...ساختار گرايي افراد را صرفا كانال ها يا منتقل كنندگان معاني اجتماعي مي داند ما به هنگام بيان حال خود آرمان هايي را نا خود آگاه وبدون آنكه از پژواك هاي وسيعتر آنها آگاهي داشته باشيم،تكرار مي كنيم...))(ص155) (( اين عبارت سوم شايد راديكال ترين ادعا در مقاله بارت باشد. آنچه كه بارت مي گويد ادعايي است عليه ديدگاه مسلم انگاشته شده كه ايده ها به صورت خود انگيخته در ذهن مولف شكل مي گيرند، چنان كه گويي از نا كجا آباد مي آيند، وبه صورت ثانويه صرفا در قالب واژگان يا ديگر نشانه ها در مي آيند. اين ديدگاه متعارف نشان مي دهد كه قلمرو خاصي از ايده ها پيش از زبان وجود دارد وما فقط آزادانه بهترين نشانه ها را براي بيان آن ايده ها بر مي گزينيم. از منظر بارت در اينجا دو مشكل عمده وجود دارد: • شما نمي توانيد بدون آنكه ايده اي را از پيش به صورت نشانه ها دريافت كرده باشيد داراي آن ايده باشيد. شما نمي توانيد تفكري بي زبان داشته باشيد. • بنابراين زبان فعال است: سخن مي گويد. نشانه ها به جاي آنكه منفعلانه، آينه معاني باشند،آنها را توليد مي كنند. (ص271) ... به بياني ديگراين تمامي فرهنگ است، و نه "مولف"، كه سخن مي گويد. بدين ترتيب معنا از يك خلا به سمت يك نشانه حركت نمي كند. نشانه معنا است.(ص272). ******* خلاصه: تاليف مرده است(يا بايد بميرد) زيرا: • مولف براي مطالعه در دسترس نيست؛آنچه كه ما در پيش روي خود داريم مولف نيست، بلكه متن است. • هيچ مولفي نمي تواند تفاسير متنوعي را كه مردم از متن او ارائه مي دهند، تحت كنترل در آورد. شما نمي توانيد " تعدد معاني"(polysemy) متن را محدود سازيد. • واژگان خارج از خواسته هاي مولف، معاني را به وجود مي آورند، ومولف نمي تواند زبان را در كليت آن "مهار سازد". • ايده خلاقيت يك نوع رمز آميز كردن هنر است؛اين ايده معاني اجتماعي وسياسي را از هنر مي گيرد. پست مدرنيست ها منكر آن نيستند كه مردماني در جهان وجود دارند كه به هنگام نوشتن ، نقاشي، فيلم سازي ومانند اينها گرايش هايي دارند. آنها از ما مي خواهند كه در اعتمادي كه به آنها داريم تجديد نظر كنيم(272). نقد ها: • بدون مولف چنين تلقي مي شود كه يك متن"صرفا" يك متن است به بيان ديگر، چنين برداشت مي شود كه يك متن تنها تركيبي آزاد وسيال از واژگان وانگاره هاست است. بنابر اين علي رغم برخي از ادعا هاي فوق،"مرگ مولف" را مي توان بسيار ضد تاريخي وغير اجتماعي دانست. • شما با ياد آوري اينكه چه كسي يك متن را تاليف كرد است مي توانيد آن متن را به شرايطي كه ابتدا در آن شكل گرفته است بازگشت دهيد. شما بدون دانستن چيزي درباره" كيستي،كجايي وچه هنگامي" متن نمي توانيد درك درستي از آن داشته باشيد. • به دور انداختن شخصيت مولف اهميت سياست هويت را ازميان مي برد. اين امر سوالات مهم مربوط به اينكه متن بيانگر آراء كدام هويت هاي اجتماعي است را نفي مي كند. مطمئنا مهم است كه به عنوان مثال مولف سفيد پوست است يا سياه پوست، مذكر يا مونث، همجنس باز است يا عادي ، اما "مرگ مولف" اين موضوع را از ميان بر مي دارد. • مولفان اغلب مي توانند مدل هاي مهمي را براي هويت يابي يا الهام گرفتن مردم فراهم آورند. • اگر گرايشها نا مربوط باشند، ومعنا غير قابل كنترل باشد،ما ديگر سعي نمي كنيم چيزي بگوييم(ص3ـ272). )) متن فوق از كتاب" پست مدرنيسم" نوشته گلن وارد؛ به ترجمه علي مرشدي زاد، نشر قصيده سرا1384 انتخاب وتلخيص شده است.


