تبليغاتX
عصر پنج شنبه

پاكت‏ها

داستان پاکت ها / ريموند كارور

ترجمه: مصطفي مستور

 

يكي از روزهاي گرم و مرطوب است. من از پنجره‏ي اتاق‏ام در هتل مي‏توانم بيش‏تر قسمت‏هاي شهر ميدوسترن(1) را ببينم. مي ‏توانم چراغ‏هاي بعضي ساختمان‏ها را كه روشن مي‏شوند، دود غليظي را كه از دودكش‏هاي بلند بالا مي‏روند، ببينم.‏ كاش مجبور نبودم به اين چيزها نگاه كنم.

مي‏خواهم داستاني را براي شما نقل كنم كه.....


ادامه مطلب
اندیشه نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386 توسط

 لينك مطلب      


Ads